راه دل سوی ثریا باز شد بار دیگر مثنوی اغاز شد
عشق امد بر دلم طعنه زند همره دل عشق هم دمساز شد
عقل امد گفت دیوانه مشو با نوای عشق او همراز شد
عشق یعنی فارغ از دنیا شدن عقل یعنی ساکن رویا شدن
عشق یعنی دل سپردن بر خدا عقل یعنی عاشقی دور از صفا
عشق یعنی بیقراری وجنون عقل یعنی رد شدن از رد خون
عشق یعنی نور اندر اسمان عقل یعنی ظلمت اندر جسم وجان
عشق امد همچو ابری پر زبار عقل امد رهنما بر سوی نار
عشق یعنی خانه در دارالجنون همچو کیخا زاده تن غرق زخون
عشق یعنی رفتن ودیوانگی چون قویدل،سرگزی افتادگی
عشق یعنی موج در دریا شدن چون مزاری ساکن عقبا شدن
عشق یعنی انچه در دل باقی است عشق تنها مسلم لکزایی است
عشق یعنی بیقراری هرکجا نعمت الله از همه یاران جدا
عشق یعنی کشته در بازی شدن رفتن وهمراه شهبازی شدن
عشق یعنی هم ره غیرت شدن عشق یعنی کاوه در غربت شدن
عشق یعنی گوشه ای تنها شدن حاج احمد زاهد دنیا شدن
عشق یعنی خاک را در اغوش گیر عشق یعنی ذوالفقاری سر به زیر
عشق تا اخر بماند یاد ما عشق یعنی ان حمید استاد ما
عشق از قلبم مرو حاظر بمان شعر رفتن هم ره جابر بخوان
عشق یعنی سر سپردن در جنون عشق یعنی حاج قاسم غرق خون
عشق یعنی دولتی ها ، موسوی عشق یعنی تا ابد دل خون شوی
عشق یعنی خدری اندر التهاب چون جهانزاده خواندن بی کتاب
ای شهیدان میکنید از ما یاد ای رها گردیدگان از گرد باد
شعر از حامد ناظری
+
نوشته شده در ساعت توسط حسينعلي كيخا
|