نگاهی اجمالی به زندگی شهید محسن ذوالفقاری
بسم رب الشهداء والصدیقین

شهید محسن ذوالفقاری انسانی کامل وخداجو بود وهر چند من از زندگی خصوصی ان شهید اطلاع زیادی ندارم اما مدتهایی با شهید رفت وامد میکردم ودر واقع محسن یکی از دوستان من بود
هنگام نماز برای بجا اوردن مغرب وعشا به سوی مسجد محل حرکت میکرد هیچوقت از محسن تندرویی وخشونتی ندیدم حتی در مقابل اعمال بد دیگران، انگار شهادت در وجود محسن ریشه دوانده بود و او خود میدانست که عاقبتش چگونه خواهد بود فردی فروتن ومتواضع در مقابل بدی روی خوش نشان میداد در بین دوستان زبانزد بود وحتی در مواقعی بار دوستان را نیز به دوش میکشید ودر کارهای روزمره به دوستان خود کمک میکرد محسن شخصیتی خداگونه داشت وبخاطر این خصوصیات مورد حصادت اطرافیان قرار میگرفت هر زمان که با هم برخورد میکردیم او با لحنی آرامش بخش وزیبا رفتار میکرد وبا همدیگر صحبت میکردیم پس از مدتی مطلع شدم که او عضو باشگاه خبرنگاران جوان شده است ودر آنجا نیز دوستانش از رفتار واعمال او بسیار استقبال میکردند محسن وبرادر دوقلویش حسین ذوالفقاری هر دو نمادی ودر واقع الگویی بودند برای دوستان وآشنایان .
او همیشه عاشق از جان گذشتگی وایثار بود ودر یکی از روزها هنگامی که با دوستان خود برای شنا به استخر رفته بود با صحنه ای مواجه شدند که یکی از دوستانش در حال غرق شدن بود در حالی که دیگران متوجه او نبودند اما محسن که الگوی خود مولایش علی (ع)را قرار داده بود،خود را به آب انداخت ومانع از غرق شدن دوستش شد،آن شهید همیشه برای من یک الگو بود ولی هیچ زمان نتوانستم مانند ان شهید باشم.
ودر اواخر عمر خویش وچند صباحی مانده به شهادتش هنگامی که مطلع شد برای یکی از همکارانش مشکلی پیش امده وبرای تهیه خبر نمیتواند به زابل برود بار دیگر با قبول مسئولیت همکارش بزرگی وعظمت درونی خویش را به همگان نشان داد.
محسن می دانست که این سفر سفر اخر او خواهد بود ودیگر بازگشتی نیست،در ساعاتی مانده به حرکت از منزل بسوی باشگاه خبرنگاران حرکت کرد محسن حال وهوای دیگری داشت او خوب می دانست که شهید خواهد شد اما گفتن این ماجرا به خانواده برایش بسیار مشکل بود هنگام رفتن مادرش بسیار اسرار کرد تا او را از این سفر باز دارد گویی شخصیت محسن در قلب مادرش جایی ویژه داشت ،در مقابل اسرار مادر محسن به مادرش گفت:این سفر یک سفر سیاحتی وزیارتی هست میروم وبه امید خدا باز خواهم گشت ،این حرفها دل مادرش را آرامتر کرد محسن هنگامی که با همگان خداحافظی کرد ودر حال خارج شدن از خانه بود در گوش خواهر کوچکش گفته بود من میروم ودیگر برنمیگردم وشهید میشوم ومشت تخم گلی را به او داد وگفت بعد از من انها را در باشگاه خبرنگاران بکارید.
محسن رفت به سوی سرزمین سیستان ودر راه بازگشت و پس از انجام فرایض مغرب وعشاء در تاریکی شب خفاشان سیاه واز خدا بی خبر با بستن راه مردمی بی گناه از جمله عده ای دانش اموز چهره ی شوم خود را به همگان نشان دادند ،آنها با بستن دست وصورت محسن او را به پشت تپه ها بردند وبا سر دادن فریاد جهاد همه را گلوله باران کردند .
محسن شهید شد .......در کمال آرامش عکسی از شهادت شهید را در زیر برایتان نمایش دادم تا همه ببینید که محسن با چه آرامشی بسوی معشوق خود شتافت:::شهادتت مبارک

این خبر برای من وتمامی دوستان وخانواده ی محسن بسیار سخت بود هرگز نتوانستم باور کنم محسن دیگر در جمع ما نیست او رفت و در نزد مولایش علی(ع) قرار گرفت خوشا به سعادتش. اما من روزهایی به دیدارش در مزار شهدا میرفتم وبا محسن حرف میزدم چه زیبا بود حرف زدن با یک شهید ،با یک دوست که حالا دیگر پیش خداست ،دعای محسن همیشه با من بود بخوبی میتوانم حس کنم که دعاهای محسن سرنوشت وزندگی من را چگونه عوض کرد .
او نوری بود در بین ما وهمیشه خواهد بود .شهیدان همیشه زنده اند
اما ما چه کردیم ؟؟؟
محسن جان کاش بودی ومیدیدی که بعد از تو ما چگونه بزرگی تو را به فراموشی سپردیم ،واقعا سخت بود اما خوشحال بودم که یکی از دوستانم شهید شده بود ومن با یک شهید در ارتباط بودم ولی از سوی دیگر سوالی ذهنم را مشغول داشت::
آنها چرا شهید شدند؟؟؟؟ما چه وظیفه ای در قبال آنها داریم ؟؟؟
دیگر چیزی به ذهنم نمیرسد جز یک کلام:
محسن جان شرمنده ام
شرمنده ام چون فکر میکنم نتوانستم راهت را ادامه دهم .
+
نوشته شده در ساعت توسط حسينعلي كيخا
|