روزگاریست عجیب...
گرگها مدعی صلح شدند...
گرگها داد زدند مظلومیم...
روزگاریست عجیب..
گرگها زوزه کشان..
بارها یوسف کنعان خوردند..
درپس دین ونقابی که به صورت دارند...
گاه درتاسوکی..
گاه درثارا....
گاه در ایرانشهر..
گاه درچاه جمال...
مرض هاری شان عود کند..
می درند وبگویند مسلمان ماییم..
وبدستورخدا..
کاسب و رهگذر و دانشجو...
همه را باید کشت...
همه راسوی شهید کربلا باید برد...
وبگویند به لحنی موهوم...
چون یزیدی ماییم..
وارث ظلم وپلیدی ماییم...
پس میان ظلمت وگرد وغبار...
همه را باید کشت...
وای اگر رهبر من حکم کند...
که بتازید به شب...
خون بریزم زتو ای وهابی...
سگ صفت...ای حیوان...
انتقام همه یاران خودم میگیرم...
هرکه یاریگرظالم باشد..
به سخن.. یا به سلاح.. یابه قلم..
وطرفدارهمان گرگ شود..
به یقین سگ گرگ است..
به یقین بی دین است....بخدابی دین است..
انتقام همه یاران خودم می گیرم...
همه را خواهم کشت..
گرگ را..سگ گرگ را..
خون بریزم زتو ای وهابی...
سروده ی :عبدالرضا
+
نوشته شده در ساعت توسط حسينعلي كيخا
|